Showing 1-20 of 111 items.

الر (الف.لام. را) این آیات کتاب روشنگر است.

همانا ما آن را قرآن عربی نازل کردیم ؛ شاید شما در یابید .

(ای پیامبر!) ما بهترین داستانها را با وحی کردن این قرآن بر تو بازگو می کنیم، و مسلماً توپیش از آن ازبی خبران بودی (و آگاهی نداشتی).

(به یاد آور) هنگامی را که یوسف به پدرش یعقوب گفت : «پدرم ! همانا من (در خواب) یازده ستاره وخورشید و ماه را دیدم ، آنها را برای خود سجده کنان دیدم ».

(یعقوب) گفت : « ای پسرکم !خواب خود برای برادرانت باز گو نکن ، که برای تو نقشه ی بدی می اندیشند، بی گمان شیطان برای انسان دشمن آشکار است .

و این گونه پروردگات تو را بر می گزیند، و از تأ ویل احادیث (=تعبیر خوابها) می آموزد ، و نعمتش را بر تو و بر آل یعقوب تمام می کند ، همان گون که پیش از این بر اجدادت ابراهیم و اسحاق تمام کرد ، یقیناً پروردگارت دانای حکیم است ».

بی شک در (داستان) یو سف و برادرانش برای سؤال کنندگان نشانه ها و (عبرت ها) است .

هنگامی که با خود گفتند: «یو سف وبرادر ش(بنیامین) نزد پدر مان از ما محبوب ترند ، در حالی که ما گروهی (نیرومند) هستیم، بی تردید پدرمان در اشتباهی آشکار است .

یوسف را بکشید ، یا او را به سرزمینی (دور دست) بیفکنید ، تا توجه پدرتان فقط به(سوی) شما باشد، و بعد از آن(توبه کنید و) افرادی صالح باشید» .

یکی از آنها گفت :« یوسف را نکشید، و اگر می خواهید( کاری) انجام دهید، او را به قعر چاه بیندازید ، تا بعضی از کاروانها (ی رهگذر) او را بر گیرد (و به جای دوری ببرد ) ».

(و آنگاه نزد پدر آمدند، و) گفتند: «پدرجان ! تو را چه شده است که ما را بر (برادرمان) یوسف امین نمی شماری ، در حالی که ما خیر خواه اوهستیم ؟!

فردا او را با ما (به صحرا) بفرست ، تا(از میوه ها) بهره برد و بازی کند ، همانا ما نگهبان اوهستیم » .

(یعقوب) گفت:«آنکه او را ببرید مرا اندوهگین می کند، و از این می ترسم که گرگ اورا بخورد، در حالی که شما از او غافل باشید! ».

گفتند: «با این که ما گروهی ( نیرومند) هستیم ، اگر گرگ او را بخورد ، براستی آنگاه ما زیانکار خواهیم بود ».

پس چون او را با خود بردند ، و تصمیم گرفتند که او را در قعر چاه قرار دهند ، و (تصمیم خود را عملی نمودند) به او وحی کردیم که قطعاً آنها را از این کارشان آگاه خواهی کرد ، در حالی که آنها نمی دانند.

و (برادران) شبانگاه گریان به نزد پدرشان آمدند .

گفتند : «ای پدرما ! همانا ما رفتیم که مسابقه دهیم ، و یوسف را نزد اثاث خود گذاشتیم ، پس گرگ او را خورد ، و تو (هرگز سخن ) ما را باورنخواهی کرد، هر چند راستگو باشیم ».

و پیراهن او را با خونی دروغین (برای یعقوب) آوردند ، (او) گفت :« (چنین نیست) بلکه (هوای) نفس شما کاری (ناشایست) را برای شما آراسته است ، پس (کار من) صبر جمیل است ، و بر آنچه می گویید ، خداوند مدد کار(من) است ».

و کاروانی فرا رسید ، و پس آنها آب آورشان را فرستادند ، و (او) دلو خود را در (چاه) انداخت (پس چون بیرون آورد، یوسف را در آن دید، صدا زد و) گفت: «مژده باد! این کودکی است» و او را بعنوان یک کالا (از دیگران ) پنهان داشتند ، و خداوند به آنچه می کردند ، آگاه است.

و (سر انجام) او را به بهای اندک – چند درهم –فروختند ، و در(باره ی) او بی رغبت بودند.